باغکوچه
تمام شان و عظمت انسان در فکر اوست.
دلتنگ شده ام،شاید هم دلواپس، خلاصه دلم برای خودش رختشورخانه ایست.... اما من این رختشورخانه را دوست دارم.... ...داشته ها و نداشته هایم در دست در ابتدای جاده ای قرار گرفته ام پر از راز. . . سر شار از مسئولیت اما شیرین. . . جاده شاید پر از دست انداز باشد اما. . . نگاهی روشن به آینده آدمی تا دورترین سیارک کهکشان میرساند. . . مانند حلقه میانی زنجیری که دو دنیا را پیوند داده است...!! ...........نه از آن دنیا سهمی دارم،نه از این... شاید از دنیای تو سهمی داشته باشم. دستانت را به دستانم بدوز تا دستی داشته باشم!!.... که با آن افکارم را دودستی نگه دارم.... مطلبی تو وبلاگ خونه ایرونی گذاشتم که میخوام همتون اونو بخونید آدرسش رو براتون اینجا میذارم. http://www.khuneirooni.blogfa.com/post-5.aspx ...فاصله زاويه اي حاد از جبر بي دنباله نگاه پر سوال تو... و شايد نگاه بي جذر و مد يك قايق كاغذي باشد. ....و حالا زمان جدال دو حس دور و نزديك... دو خاطره تلخ و شيرين،و يا دو حادثه است. ....حادثه اي پرسراب در خيابان نزديك...!! ...و سرابي حادثه ساز در ردپاي بي نهايت كوچه. از تو،از آزادی،از مهتاب....... .......از نگاه شب تاب... که جوابش نه پر از فلسفه است ، نه پر از منطق خشک... سؤالی دارم،که هوایش...پر احساس سکوت باران در پس پنجره ای تو خالیست... دود بی حوصلگی در فضایش جاریست... سوالی دارم... سرد میبارد و سنگین به نظر می آید... مثل سنگینی یک نعش یخی!! روی یک کارتون ناهموار... سوالی دارم... نه سوالم خوابید،زیر طوفان سفید بی صدا،بی پروا به نگاهم زل زد... و من این ماه،این سال به پلشتی زمان میخندم که قدم های پر از دلهره را عاشقی معنا کرد گامهایی که از حسرت نان سرشار است نه......در آن عشوه گری نیست عذاب است.........عذاب. اینک این تو و کنارت سبدی تجربه نافرجام تا کجا تجربه هایت جاریست؟؟ این نگاه اجباریست!!! ومن حالا اینجا....میزنم فریادی.....تا بگویم... نه سوالی باقیست،نه جوابی پیداست... منم و راه به ظاهر صافی که تهش... ناپیداست... تو آمدی...با تمام نگاه بارنیت... و چه زود رفتی...و من باز هم از تو هیچ نمیدانم... تنها میدانم رفتی تا سراب ها را بشکنی... و من حالا پر از سرابم،پر از تشویش،پر از حس بی حسی... نگاهم دیدگاهت را می خواهد،نه چشم و ابروهای کشیده ات را که این روزها نقل محافل است. ... قدم هایم صلابت زینب را می خواهد تا کمر راست کنم زیر بار این خرافه ها... و حالا فقط زیارت چهل شبه عاشورا دارم...!! ............و این برایم کافی نیست!!!........... انگار دهانم را با جوالدوز به هم دوخته اند... و من همانند پرین سوار قاصدک ها میشوم تا به جایی برسم که حرفهایم تمام نشود... ...چشمانم دچار رنگ زدگی!!! شده اند... ...و من دلتنگ یک نگاه سیاه و سفید قدیمی ام........ با همان سادگی همیشگی. ...و یک کاسه سفالی پر از شربت بیدمشک............ میبارم،بدون ترس شکستن پنجره... بدون هیچ دلهره... و چه ساده تو را به یاد می آورم...! ...وقتی در تجمع چاله های بارانی جاده..............................عکس تو را میبینم... اما هنوز مجوزی برای پخش نگاهت نداده ام... ..........تو را به هوای دلم بی هوا رها کرده ام تا از تنگ نظری ها دور باشی..... سایه های سنگین روی دستهایم نشسته اند................ .............اما من برای گنجشک ها آغوش گشوده ام. چرا درست نیست؟؟!!................چرا شاخه دستانم شکست؟؟ کاش میشد گفت: ..........کات...........این صحنه را نگیر................... ....در مسیری پر از آسمان قدم میزنی و از خودت چند فانوس جا میگذاری..................... ....... تو با سنگها مشاعره میکنی و حالا قلب سنگها از واژه ها لبریز است........ ....................................و بعد با صلابت و سنگین دور میشوی............................... .........تو میروی و من می مانم... ..........من می مانم و تو دور میشوی... ........و من هنوز بی واژه مانده ام...................و حرفهایم هنوز بی شروع................. دروازه هایش را،کوچه هایش را،باغهایش را... سالهاست که چشمهایم را به ردپای جاده گره زده ام وتک تک کوچه های بی مسافر را به یادت گشته ام... ...........مرا یادت هست؟؟؟؟؟ ...من همانم که بر سر تمام چهارراه ها به بهانه نبودنت گل نرگس فروخته ام.... ....من همانم که پابسته دستهای مهربان توام... ...من همانم که برای تمام عروسک هایم یکی بو د یکی نبود حضور تو را قصه کرده ام... ...و به وسعت دریای آرامشت گریه هایم را با بغض فروخورده ام... ...آه...تمام شهر را مه گرفته و من انگار حواسم نیست...دلم نیست...مولایم نیست... هنوز چراغهای شهر به هوای تو روشن است. هنوز باد تو را صدا میزند..........هنوز باران تو را به خاطر می آورد... و من هنوز دلتنگم حالا دیگر تمام گلهایم را فروخته ام،عروسکهایم را هم خوابانده ام... ...............اما تو نیامدی............. من بار دیگر نرگسهایم را دسته می کنم و چهارراه دیگری را به امید آمدنت نرگس باران... ................آقا جان بیا نرگسهایم دارد تمام میشود................. .........خودم را تنهای تنها میکنم........ ..............................تا تنها با تو باشم ........... ....................ای تنهاترین تنها............. .................باران می بارد و بر گونه ام می لغزد تا مبادا اشکهایم، جاری وجودم را هویدا کند...!! روشنای تو تمام وجودم را بزرگ می کند و چشمانم را کوچک ..................................تا در ذره های نگاهم بزرگی بی پایانت متبلور شود... .....وظلمت درونم تمام جانم را می فشارد تا نگاهم جان بگیرد... ............من همانم که تکه تکه های وجودش را خودت جمع کردی..... ................من همانم که واژه واژه کلامش را خودت سرودی......... .......................من همانم که از خودم هیچ ندارم.................... من مست تمام آسمان توام من عاشقم.......!!وتمام سهم من از عشق تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!.......... ................"""نگاهت را به چشمانم هدیه می دهی؟؟؟؟؟؟؟............. برای داشته هایم مینویسم... برای تمام حاصلم از حوصله این روزگار... ....برای سهم نگاهم از حجم پر ابهام این پنجره... بی ضابطه مینویسم...فقط برای خودم و خودت... برای نگاه تو و شرم من... برای صدای من و سمع تو... دلم برایت پر میزند،به گمانم هوایی شده!! ...سنگینی کلامت را چند روزیست که روی دست گرفته ام.... تا درد دلم سبک شود... ..........ای حضور دائم......... با چشمان تو میبینم....با صدای تو میخوانم........... ...............و در هوای تو می مانم......... ...تابلوی ورود ممنوع می گذارم تا آنچه نمیدانم در انتهای این جاده است کنجکاوی ام را قلقلک دهد... ...تابلوی ورود ممنوع می گذارم تا تک تک قدمهایم پر شود از حس شیرین ترس... ....ورودی جاده پر است از برهوت..................بدون هیچ رد پایی... شاید بترسم،شاید پر از تنهایی شوم و شاید خالی از نگاه... اما نبضی عمیق در من می تپد و سوی چشمهایم میشود تا عبور را لمس کنم... ................عبوری که از جنس من است.......... عبوریست از کوره راه بی مسافر وجودم تا کارونسرایی قدیمی که زمانی می گفتند...قلب است.... مدتیه که به هم ریختم و هیچ حسی برای نوشتن ندارم. دوست ندارم نوشته هام دیگران رو ناراحت کنه. اما از اونجایی که خودم ناراحتم نوشته هامم حس درونیمو نشون میده و ناراحت کننده میشه. بنابراین برای تمدد اعصاب و یه ریست کلی یه مدت مطلبی تو وبلاگ نمینویسم... سعی میکنم زود برگردم با انرژی فول.................. تا بعد.....یاحق... آماجی از امواج بر روحم فرود آمد و دردهایم آشفت. تمام واژه هایم شکست... باورهایم مثل آدمک های برفی آب شد،سیل شد و تمام مرا با خودش برد. سادگیم قبیله ام را خسته کرده بود و قبیله ام،سادگیم را دستپاچه... و چه خوب که سیل آمد... گرچه سطر سطر نگاهم شکست،گرچه بند بند کلامم گسیخت... من که نخواستم برایم دفاعیه حقوق بشر تحریر کنند... من که نخواستم NGO حمایت از بی ادعا ترتیب دهند...تا حقوقم احقاق شود.! من فقط یک گوشه دنج داشتم با یک کتابخانه... من که همینجا در گوشه های غزل حافظ تکه پاره های شعر قیصر را جمع میکردم و این تمام دلخوشیم بود. .......من فقط چند باور داشتم با یک لیوان آب و کمی نان و دوستانی که دوستشان داشتم... اما به گمانم تمام باورم به دوستانم یک خیال بود... آنها آمدند و نگاهشان به من سرد بود و مرا به یاد انجمن دفاع از حقوق سرمازدگان انداخت... دیگر کلامشان گرم نیست...من هم سرد سردم مثل همان آدمک های برفی... ....که تا مدتی دیگر شاید تنها شال گردنم برایشان بماند... شاید پایم از گلیمم درازتر است...ولی اینکه تقصیر من نیست... پایم دراز است و بضاعت گلیمم کوتاه.شاید هم کوتاهی از خودم باشد... شاید هم تنبلم...باید گلیم کوتاه بی بضاعتم را خودم از آب بیرون بکشم و بگزارم تا خشک شود دستم همچنان درازتر از پایم است و برای خودش بشکن را بالا می اندازد .... انگیزه ای ندارد فقط به جای پول خرد بشکن را بالا می اندازد تا عیارش را بسنجد... اما بشکن هم مثل خیلی چیزهای دیگر میشکند... مثل آب...مثل سایه...مثل هوا و......................................... .................. و... مثل...هیچ......بگذریم..... . این پنجره هنوز در انتظار آمدنت باز است...
سلام دوستان عزیز
....میبارم،بدون نگاه بی صدای ابر...
سالهاست تمام شهر دلم را آذین بسته ام.......
دریای بی سرانجام وجودم را با نام تو پیوند می زنم تا سکوت چشمانت تلاطم امواج نگاهم شود...

| Design By : Pichak |

